غلامحسین ساعدی و داستان گدا 1

غلامحسین ساعدی و داستان گدا 1
...پای ماشینها که رسیدیم به یکی از شوفرا گفت: «پدر، این پیرزنو سوار کن و شوش پیادهش بکن، ثواب داره.»برگشت و رفت، خداحافظیم نکرد ، دیگه صداش نزدم، نمی خواست بفهمند که من مادرشم...



واژه کلیدی :داستان کوتاه کوتاه و واژه کلیدی :داستان جذاب و واژه کلیدی :داستان مهیج و واژه کلیدی :غلامجسین ساعدی
نویسنده : کاظم احمدی ; ساعت ۱۱:٤٧ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٧ فروردین ۱۳٩۱




غلامحسین ساعدی و داستان گدا 2

غلامحسین ساعدی و داستان گدا 2
...جواد آقا گفت: «بقچه تو وا کن، میخوام بدونم اون تو چی هس.» امینه گفت: «سید خانوم بقچه تو وا کن و خیالشونو راحت کن.» جواد آقا گفت:...



واژه کلیدی :داستان کوتاه کوتاه و واژه کلیدی :داستان جذاب و واژه کلیدی :داستان مهیج و واژه کلیدی :غلامجسین ساعدی
نویسنده : کاظم احمدی ; ساعت ۱۱:٢۸ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٧ فروردین ۱۳٩۱




کلاس درس؛ داستانی از غلام‌حسین ساعدی

کلاس درس؛ داستانی از غلام‌حسین ساعدی
دو پیرمرد مرد جوانی را روی تابوت آوردند تو. هنوز نمرده بود. ناله می‏کرد. گاه گداری دست و پایش را تکان می‏داد. او را روی میز خواباندند. پیرمردها بیرون رفتند و...



واژه کلیدی :داستان جذاب و واژه کلیدی :داستان مهیج و واژه کلیدی :داستان کوتاه و واژه کلیدی :غلامجسین ساعدی
نویسنده : کاظم احمدی ; ساعت ۱۱:٠٩ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٧ فروردین ۱۳٩۱




باز باران- داستان کوتاه

باز باران- داستان کوتاه
شلپ شلپ؛ با تعجب برگشت مرد جوان روی خطوط سفید لی لی می‌کرد؛ به آخرین خط که رسید ایستاد و برگشت برایش دستی تکان داد به علامت خداحافظی یک آشنا. خنده اش گرفت و ناگهان....


 
باز باران با ترانه با گهرهای فراوان میخورد بر بام خانه
یادم آید روز دیرین گردش یک روز شیرین.....




واژه کلیدی :داستان جذاب و واژه کلیدی :مینا یزدان پرست و واژه کلیدی :داستان کوتاه و واژه کلیدی :داستان مهیج
نویسنده : کاظم احمدی ; ساعت ٢:۳٩ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٧ فروردین ۱۳٩۱




داستان کوتاه: ای کاش برف ببارد!

داستان کوتاه: ای کاش برف ببارد!
عجب کیفی دارد که صبح اینقدر نازت را بکشند وکله پاچه ای باشد و نان سنگکی و......خلاصه عشق یعنی همین!....

بر لحاف فلک افتـــاده شکاف
پنبه میبارد از این کهنه لحاف




واژه کلیدی :داستان جذاب و واژه کلیدی :داستان مهیج و واژه کلیدی :داستان کوتاه و واژه کلیدی :مینا یزدان پرست
نویسنده : کاظم احمدی ; ساعت ٢:٢٩ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٧ فروردین ۱۳٩۱




غزل 314 سعدی

 

مبارکتر شب و خرمترین روز

به استقبالم آمد بخت پیروز




واژه کلیدی :شعر و واژه کلیدی :سعدی و واژه کلیدی :غزل و واژه کلیدی :شعر کلاسیک
نویسنده : کاظم احمدی ; ساعت ۸:٤٧ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢ فروردین ۱۳٩۱




حکایت

 

 

سگی پای صحرانشینی گزید

به خشمی که زهرش ز دندان چکید




واژه کلیدی :شعر و واژه کلیدی :شعر کلاسیک و واژه کلیدی :سعدی و واژه کلیدی :داستان کوتاه کوتاه
نویسنده : کاظم احمدی ; ساعت ٧:۱٥ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٧ اسفند ۱۳٩٠




حکایت

ز بنگاه حاتم یکی پیرمرد

طلب ده درم سنگ فانید کرد




واژه کلیدی :شعر و واژه کلیدی :شعر کلاسیک و واژه کلیدی :سعدی و واژه کلیدی :داستان کوتاه کوتاه
نویسنده : کاظم احمدی ; ساعت ٧:٠٤ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٧ اسفند ۱۳٩٠




بایزید بسطامی

نقل است که بایزید بسطامی در پسِ امامی نماز می کرد.
پس امام گفت: یا شیخ ! تو کسبی نمی کنی و چیزی از کسی نمی خواهی ، از کجا می خوری؟
شیخ گفت : صبر کن تا نماز قضا کنم !
گفت : چرا؟
گفت : نماز از پسِ کسی که روزی دهنده را نداند ، روا نبود که گذارند !




نویسنده : کاظم احمدی ; ساعت ٢:٢۱ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٧ اسفند ۱۳٩٠




برای خدا؟... یا برای خود؟

در میان بنی اسرائیل عابدی بود. وی را گفتند: « فلان جا درختی است و قومی آن را می پرستند» عابد خشمگین شد، برخاست و تبر بر دوش نهاد تا آن درخت را برکند. ابلیس به صورت پیری ظاهرالصلاح، بر مسیر او مجسم شد، و گفت:« ای عابد، برگرد و به عبادت خود مشغول باش!» عابد گفت: « نه، بریدن درخت اولویت دارد» مشاجره بالا گرفت و درگیر شدند.




واژه کلیدی :داستان کوتاه کوتاه و واژه کلیدی :داستان جذاب و واژه کلیدی :دغلکاری و واژه کلیدی :شیطان
نویسنده : کاظم احمدی ; ساعت ٢:٠٧ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٧ اسفند ۱۳٩٠



برای دریافت کد ساعت کلیک کنید

پارس فان - پارس فان,عکس,اس ام اس,فال

برای دریافت کد ساعت کلیک کنید


Pichak go Up

پیج رنک گوگل

پیج رنک سایت شما

پیج رنک

rss feed